خرید بک لینک
اینم یه جورشه...

چهارشنبه گذشته ساعت چهار کلاس داشتم خلاصه صبح با دو تا فسقلی به سمت اهواز راه افتادیم. امیر حاضر نمی شد تو صندلیش بشینه خلاصه با هزار کلک راضیش کردم ولی آرتیمیس مثل یه خانوم واقعی کمال همکاری را کرد و از سر جاش جم نخورد تا خود اهواز. امیر همش تو راه میگفت ساعت 18 میرم دانشگاه. خلاصه بچه ها را تحویل خاله بنی دادم و قرار شد نازنین (مازنی) باهام بیاد یواشکی داشتیم آماده میشدیم که در بریم یدفعه امیر اومد تو اتاق و با کمال اعتماد بنفس و خیلی جدی گفت " من کلاس دارم میخوام برم دانشگاه" (یک مدل باریک و ریز از بهانه گیری خاص امیررضا) خلاصه دلم طاقت نیاورد بردمش با خودم . توی حیاط دانشگاه حسابی بازی کرد از کلاس که برگشتم خواب بود توی ماشین.


برچسب: نویسنده: حمید افشاری تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی